تاسوعای سال 1392
ناز دردونه دلم خواست بیام وبلاگت و بازم برات بنویسم.
میدونی هرچی بیام وبلاگت و بنویسم کمه...اصلا حرفام تمومی نداره...خیلی از حرفا و احساساتمو هنو بیان نکردم.
میدونی من دیوانه وار عاشقتم همش دوس دارم به چهره ی ماهت خیره بشم...وای امیررضا همین دیروز بود که خدا تو رو تو روز تولدم بهم هدیه داد.همین دیروز بود که توی دلم شروع کردی به رشد کردن و منو مـــادر کردی...
ممنونم ازت.
فرشته ی زندگیم .....ممنونم که اومدی.
حالا همون دیروزی که میگم نزدیک شده...29آبان..........
یادش بخیر روزای مثه رویا...تکونای ناز...بهشتیه من.
حالا تو اومدی و داری ثانیه به ثانیه منو عاشق تر میکنی...هرروز که میگذره یه شیرین کاری به شیرینکاری هات اضافه میشه...واقعا میخورمت.کف پاهاتو میخورم و چقد خوشمزه یه.
تو تپش قلب منی،حتی غر غر کردنات و نق نوقات به من آرامش میدن.
حالا از کارایی که میکنی بگم:
دیگه روروئکتو آوردیم و البته فقط ده دقیقه داخلشی.
هرروز تقریبا حدود 30متر پیاده روی میکنی.البته با کمک مامانی یا بابایی.هههه
غرغر هم میکنی البته ما میگیم غرغر ولی شما داری بازبون خودت حرف میزنی با خودت.
صبحا هم شما منو بیدار میکنی.ولی اینقد آرومی شروع میکنی به حرف زدن و دست خوردن...و کاری به کار من نداری تا خسته بشی.
27آبان هم باید بریم بهداشت.



امیررضا بابایی عاشقته.امروز تو رو از زیر علم امام حسین رد کرد و آرزو کرد که همیشه تو در راه امام حسین (ع)حرکت کنی و حسینی باشی،آخه میدونی که بابایی عاشق امام حسینه.



تاسوعای سال 1392
